به یاد یاری خوشا قطره اشکی

اگر مانده بودی...
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
 

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا میرساندم
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می ستودم
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگربال و پر داشت
با تو بیمی نداشت ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
هستی ام را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا تا ابد پر از دیدنی بود
با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم  نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم


 
comment نظرات ()
 
بی قرار....
نویسنده : sheidalover - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
 

بی قرارم ، واسه چشمات
اون نگاهی که به یک دنیا می ارزه
می خوام از تو ، بنویسم
اما اسمت که میاد ، دستم می لرزه

چیکه چیکه ، آب شدم من
وقتی گفتی نمی خوام با تو بمونم
حالا تنها ، یه پریشون
خیلی وقته که دیگه بی هم زبونم

من هنوز از تو می خونم عاشقونه
جای دستای تو خالی توی خونه
من هنوز از تو می خونم عاشقونه
جای دستای تو خالی توی خونه

خواب چشماتو می بینم ، فردا آفتابی دنیام
تو می شی تعبیر خوابم ، می رسم به آرزوهام
می دونم میای دوباره ، آسمون آفتابی می شه
باز بهار میاد سراغ گلدون های پشت شیشه

چشم به راه تو می مونم ، اگه می شنوی صدامو
تکیه کن باز هم به شونم ، گوش بده ترانه هامو
یه دریچه مهربونی ، هدیه کن به خلوت من
نشو با دلم غریبه ، سر بزن به غربت من
نشو با دلم غریبه ، سر بزن به غربت من

من هنوز از تو می خونم عاشقونه
جای دستای تو خالی توی خونه
من هنوز از تو می خونم عاشقونه
جای دستای تو خالی توی خونه


 
comment نظرات ()
 
من چرا دل به تو دادم؟؟
نویسنده : sheidalover - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
 

من چرا دل به تو دادم که دلم می شــــکنی

                         یا چه کردم که نگاه باز به من مـــــــی نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نذار در چپ راست

                         تا نــــدانند رقیبان که تــــو منـــــظور منــــی

دیگـــران چون برونــــد از نظر ، از دل بــرونـــد

                        تو چـــنان در دل من رفته ای که جان در بدنی


 
comment نظرات ()
 
+ غروب عشق...
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 

شباهنگام لب دریاچه می رفتم و میگفتم با خود
او یک شب آنجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده نام اورا نیز نشنیده
و انگار
روزگاری
باهم آشنا بودیم
شبی امد
ولیکن دیر وقت آمد
نه فانوسی نه مهتابی
هوا بس تیره بود وتار
و
دامن دریاچه پرطوفان
سوار قایقی گشتیم و برخیزابها
رفتیم تا دیری
من اورا باز نشناختم
زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند
ولی ای افسوس ای اندوه
او را موج ها بردند
و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید...


 
comment نظرات ()
 
همیشه همینطور بوده است
نویسنده : sheidalover - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
 

 کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی

پیش از آنکه خوب نگاهش کنی

مثل پرنده ای زیبا زود بال می گیرد و دور می شود

فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و

  خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی...

هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی

        هنوز همه لبخند های خود را به او نشان نداده بودی

 

همیشه اینطور بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود

وقتی به خود می آیی که او دیگر نیست....

                                فکر می کردی می توانی...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : sheidalover - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
 

 نمی دانم که دانستى دلیل گریه هایم را

نمی دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را

و می دانم که میدانى ز عاشق بودنت مستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم


 
comment نظرات ()
 
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
 

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد


 
comment نظرات ()
 
روز میلاد تو اما می مونه توی تقویم دلم تا همیشه
نویسنده : sheidalover - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
 

روزی که، تو اومدی روی زمین
یه فرشته کم شد از آسمونا
مثل گل شکفتی بین آدما
گل سر سبد بودی بین اونا

همیشه هر جا که بودی تک بودی
دل تو مثل اونا خاکی نبود
خیلی ها حسودیشون می شد بهت
آخه هیچ دلی به اون پاکی نبود

دوباره روز تولدت رسید
روزی که غصه سراغم نمیاد
روزی که دستای تنهایی من
بیشتر از همیشه دستاتو می خواد

تا که این دنیا به آخر برسه
تویی که می مونی آشنای من
بین این آدمکای شب زده
یکی یک دونه شدی برای من

تو وجودت واسه من یه معجزه است
مثل تو هیچ کجا پیدا نمیشه
روز میلاد قشنگت می مونه
توی تقویم دلم تا همیشه

 

 

دیر گاهی بود که آرزو میکردم ترا ببینم ترا بهرآنچه که زیباست تشبیه مینمودم.اما لحظه ای بعد افسرده و سرافکنده میشدم زیرا این زیبایی هاست که شبیه تواند.تو خود الهه زیبایی هستی.

خواستم ترا به ماه تشبیه کنم اما جز رنگ مهتابیت چیزی در آن نیافتم .میخواستم شاید معجزه ای شود و تو در کنارم بیایی .میخواستم که روبرویم بنشینی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نیم شکفته ات تماشا کنم و نفس گرمت را ببویم.

افسوس که تو اشکها و حسرت های مرا نمی بینی .نمی بینی که در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.

اکنون تو ای جان شیرین .بیا بنشین تا بگویم که امروز دیگر وقت اعتراف رسیده است .وقت آن رسیده که بدانی تو روح منی و حقیقت من هستی.

چنانچه یک گل احتیاج به آفتاب دارد منهم برای زنده بودن بعشق تو محتاجم .

کاش هم اکنون باز میگشتی تا اشعه آفتاب امید بخش حزن و افسردگیم را پایان دهد و این قلب شکسته ام به امید تو به امید دیدار تو به امید عشق تو به امید وصال تو بار دیگر حرکت از سر گیرد و به ادامه حیات امیدوار سازد .

برای من کور بودن و ندیدن آفتاب سهل است .اما دور بودن و تو را ندیدن را نمیتوانم تحمل کنم .تو آن چشمه نوشی ای مایه حیات که میتوانی مرا با بوسه عمر دوباره دهی فراموش مکن که جز تو من کسی را ندارم .و به غیر از تو به مهر دیگری پایبند نیستم .

اکنون همه چیز جز نگاه تو از یاد برده ام.

 

سکوت، سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم می روی با رفتنت بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود شکست .آنقدر اشک ریختم تا قلبم کمی آرام گرفت . چون تازه فهمیدم تو را در کنارم احساس نمی کنم همیشه چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم چقدر دوستت دارم و به داشتنت در کنارم احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد اما باز هم یاد و خاطرت در ذهنم همیشه زنده است.

باز امشب در شب تولدت دلم به یاد آن 4 خرداد هایی که که تا صبح منتر دیدارت بودم بی قرار است.

اما ای ستاره زندگی

                 ای گل بی وفا

                            ای عشق من

                                        

تولدت مبارک

 


 
comment نظرات ()
 
خواهی آمد
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد

به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد

غم و قصه فراقت بکشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد

منم و دلی و آهی. ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد

همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد

کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد

به یک آمدن ربودی، دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدین سان دو سه بار خواهی آمد


 
comment نظرات ()
 
به دلم مونده یه بار ...
نویسنده : sheidalover - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

به دلم مونده یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت

 


 
comment نظرات ()
 
... که هیشکی قدر من دوست نداره
نویسنده : sheidalover - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

دیگه مجبور نیستی هر جا که می ری
ازم اجازه ی رفتن بگیری
می شه با هر کی که می خوای بجوشی
اصلا هر چی دلت می خواد بپوشی
می شه به هر کی می خوای دل ببندی
یا با غریبه ها بگی ، بخندی
وقتی دیر می کنی یا می ری جایی
دیگه نیستم بهت بگم کجایی


نرو ، تنهام نذار با درد و غم هام
اگر چه دلخوری از خیلی حرف هام
به قرآنی که از سایش گذشتم
به مرگ هر دو تامون خیلی تنهام
نگو می بینمت یه روز دیگه
آخه احساس من اینو نمی گه
نمی تونم قبول کنم نباشم
تر و خشکت کنه یه مرد دیگه

خداحافظ همیشه بهتر از من
همیشه یا که هر جا سرتر از من
تو چشمات بهترین بودم تو دنیا
نمی دیدی اگر چه کمتر از من
خداحافظ که رفتم بی بهونه
از این خونه دلم بدجوری خونه
به جای سر به روی شونه ی من
تو یادم خاطرات تو می مونه


اگه کوه طلا واست بیاره
اگه دنیا رو زیر پات بذاره
بازم دستای خالیم ، خوب می دونن
که هیشکی قد من دوست نداره
گلت خشک شد ولی هرگز نمرده
زمان بوی تو رو از خونه برده
دلم خوش بود میای یه شب تو خوابم
ولی چند ماهه که خوابم نبرده
داری می ری ولی پیشت می مونم
واست هیچی نبودم خوب می دونم
ولی من در عوض هر جا که باشم
واست تا آخر عمرم می خونم

شاید خیلی چیزا می خواستی اما
منم هیچی نداشتم پات بریزم
این قدر بغضم رو پنهون کردم از تو
از اون روزی که تو رفتی ، مریضم
قدیما یادمه می رفتی جایی
همیشه یه خدا حافظ می گفتی
چقدر آسون شدم باهات غریبه
بازم پشت سرم چیزی شنفتی
الان داغی ، نمی فهمی چی می گی
مدیونی اگه یادم بیفتی


 
comment نظرات ()
 
جغرافیای قلبم را می شناسم
نویسنده : sheidalover - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

جغرافیای قلبم را می شناسم

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!

کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

 

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟


 
comment نظرات ()
 
گناهم را ببخش
نویسنده : sheidalover - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی

 خودخواهی فقط خود را قشنگ دیدم.........

 اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی.......

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم...........

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم.............

اگر تو با تحمل گله از خودخواهی ام کردی اگر زجری کشیدی گاهی ازدستِ زبان من......

 اگر رنجیده خاطر گشتی از لحنِ بیان من.....

 گناهم را ببخش


 
comment نظرات ()
 
امروز فهمیدم...
نویسنده : sheidalover - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

همیشه در عجب بودم

 

که چرا در جاده عشق

پا به پایم نمی آمدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم.

امروز فهمیدم...

ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد!!!


 
comment نظرات ()
 
مجنون تر از لیلی
نویسنده : sheidalover - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

دل داده ایم بر بادبر هرچه باداباد


مجنون تر از لیلی

 


از تیره دودی از دودمان باد


اب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر


از بوی تو افتاد اتش به جان باد


هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران


هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد


هفتاد پشت ما از نسل غم بودند


ارث پدر ما را اندوه مادرزاد


از خاک ما در باد بوی تو می اید


تنها تو می مانی ما می رویم از یاد...

 

 

 

ای عشق از اتش اصل و نسب داری
شیرین تر از فرهاد

 


 
comment نظرات ()
 
تحمل میکنم بی تو به هر سختی...
نویسنده : sheidalover - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهیه، دیدم نمیتونم

تحمل میکنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوستش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من، یه دیوونه

که بیشتر از خودم قدرت رو میدونه

چه کار کردی که با قلبم

به خاطر تو بی رحمم

تو میخندی چه شیرینه گذشتن

تازه میفهمم تازه میفهمم

تو رو میخوام تموم زندگیم اینه

دارم میرم ته دیوونگیم اینه

نمیرسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

چه کار کردی که با قلبم

به خاطر تو بی رحمم

تو میخندی چه شیرینه گذشتن

تازه میفهمم تازه میفهمم


 
comment نظرات ()
 
عشق..
نویسنده : sheidalover - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
 

 

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند
و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که:
فقط باشد
زندگی کند
لذت ببرد
و نفس بکشد...

به این می گویند : عشق...


 
comment نظرات ()
 
آدمی دو قلب دارد
نویسنده : sheidalover - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
 

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند


 
comment نظرات ()
 
به کجا چنین شتابان...؟
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
 

به کجا چنین شتابان...؟ در پی چه بودی...؟ زندگیم که زیر گامهایت بودچیزی کمتر از آنچه بود که تو میخواستی...؟ میدانم....نمیخواهد به خاطرم بیاری... تو رفتی و هرگز باز نخواهی گشت... سرنوشت چنین بود... دیگران ما شدنمان را محال کردند... و... ... تو میدانستی که بی تو نفسی برای ماندن نیست.. میدانستی چه خواهم شد... میدانستی... ای تو... بمان و پاسخم ده. به کدام خدا سپردی مرا...؟ کدام آرزو ها را بدرقه راهم کردی... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من به روییدن دوباره تو...تو به آرام آرام ویرانیم مینگری... چه سرنوشتی... به ذهن هم راه نداشت چنین فاصله ای... ... رفتی و کلام آخرت هنوز میسوزاند مرا... در خاطرت هست...؟ برای من و تو دیگر همه چیز تمام شده""..."" حرفی ساده که نیشترش تا عمق جان فرو رفت.... ... اینک اگر تنهام ... اگر پریشانم... اگر به مرگ خود راضیم... اگرتسلیم سرنوشتی که تو میگفتی شده ام... برای خاطر تو نیست.... اگر چشمانم خیس و مشتم گره کرده است... نه که در حسرت تو باشد ... و مشت گره کرده ام سدی در مقابل جاری شدن اشکهایم... ... دلم نمی خواهد هق هق شبانه ام را دلیلی برای نبودنت بدانی... اگر هر روز شکسته تر می شوم ... با خود میاندیش که دلم مرده و دیگر نمی تپد... این سوختن و دم نزدن...این هرز نفس کشیدن... فرسودن لحظه ها.... برای خاطر کسی نیست که دشنه ای در دلم جا گذاشت و شتابان ... رفت... و احساسم را به هر رهگذری فروخت .هر چه بر سرم آمد... تمام این عذاب ها ... برای خاطر کسی است که قول داده بود هرگز تنهایم نگذارد.. برای انسانی است که انسانیت رابه کمال می فهمید... برای او که شبی در زیر باران خواست برای همیشه با او باشم و من ماندم... برای اوست که غم از دست دادنش هرگز باورم نشد... رفتنش کابوش شبانه ام و دوباره امدنش ارزویم... دلم برایش سخت گرفته... برای بودنش در آغوشم... برای از ته دل خندیدنهایش... ... خدای من... تو شاهدی... تو میدانی ... تنها تو... چون میدانی چه بر سرم آوردی... میدانی خاطرش گریبانم را سخت میفشارد... میدانی ... کاش آنچنان که تو میدانی او نیز میفهمید... میدانست... که دعای خیرم همیشه پشت و پناهش... دعا میکنم اگه رفت... اگه به مردنم راضی شد... اگه از دیگران ترسید و تنهام گذاشت... اگه پشت به تمام زندگیم کرد و رفت... اگه مرا لایق تنهایش ندانست... اگه مرا با درد و رنج بی کسی ام تنهام گذاشت... خدایش هرگز تنهایش نگذارد... ...


 
comment نظرات ()
 
حق داری مرا نخواهی
نویسنده : sheidalover - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

حق داری مرا نخواهی.
 راست می گویی. دیگر مثل آن روز ها نیستم: قوی، مغرور ، گردن بر افراشته، تکیه گاهی محکم!
از آن روزها هر چه گذشت، من تو را بیشتر خواستم؛ خواستنت مرا شکسته کرد و شکستنم مرا از چشمت انداخت.
حالا دیگر آن قدر قوی نیستم که بتوانی به من تکیه کنی. چیزی از من برای تکیه دادن باقی نمانده است.
من شکسته شده ام. حق داری مرا نخواهی.
اما من
هنوز
هر روز
خسته تر
شکسته تر
بال و پر بسته تر
.
.
.


 
comment نظرات ()
 
راست میگفتی تو،
نویسنده : sheidalover - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
 

راست میگفتی تو،
دستمان فاصله داشت
و مردد بودیم،
من نمی فهمیدم.
راست میگفتی تو،
شب ما خسته و بیحوصله بود،
خانه مان،
کوچه مان،
من نمی فهمیدم.
من ندیدم،
لب تو خنده نداشت
و فقط،
طرح لبخند بر آن پیدا بود.
من ندیدم،
صبح آن روز دلت،
مرغ پرکنده و بی تاب،
پی راه فرار،
از من و از ما بود.
دیدم ام،
دل من نخواست باور بکند،
که سفر رفتن تو،
آخر قصۀ عشق ما بود.
راست میگفتی تو،
من ندیدم،
من نمی فهمیدم.


 
comment نظرات ()
 
نتوانستم
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 

 

 

این همه آنچه بود که از من خواستی و نداشتم!

یا داشتم و تو ندیدی!!

هرچه بود کار دل بود و

این عشق قمار زندگی

چه فرقی می کند

دل حکم کند

یا حکم دل باشد؟!

                               می دانی که

در هر دو صورت

دل را نمی توان برید.

 

آری دل نمی توان برید از تو

از تو که بی قیمتی

چگونه دل فروشی توانم کرد؟؟

 

 من نتوانستم آن باشم که لایق تو باشم.

من نتوانستم چون تو نخواستی که باشم.

تو خواستی  من نبودم؟؟

 

اما من بر سر پیمانم می مانم

می مانم که عشق تو گرانبها ترین سرمایه است

می مانم چون عشق تو فروشی نیست.

می مانم که کسی را توان خریدن آنچه در قلبم دارم نیست.

 

می دانی که عاشقم:

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است . عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است . عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است.

عاشقت می مانم


 
comment نظرات ()
 
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
 

شاید فردا ببینمت.

حس آدمی رو دارم که می خواد واسه دفعه اول به یکی عشقش رو ابراز کنه.

نگرانم

خیلی نگران.

خدایا به امید تو ..

یاد این شعر فریدون مشیری افتادم.

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب وبیدار است

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز

خیالم چون کبوتری وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو ، گیسوی شب را

همان جاها، که شب در رواق کهکشان ها عود می سوزند

همان جاها، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند

همان جاها، که راهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جاها، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویائی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من بیدار است

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا ، همین فردا.......

.....من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان ، دربستر شب ، خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است

به هر سو ، چشم من رو می کند : فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

.....من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه :

ترا ، از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که می خندی

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

.....نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا ، با بوسه خواهم چید

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

چقدر احساسش به من نزدیکه .

نمی دونم عاقبت عشق مشیری چی شد.

ولی عاقبت عشق من:

همراه من در کوچه های خاطره گم شد

همراه من همراه مردم شد

من بی نگاهش رنگ شب بودم

او عاشق چشمان مردم شد

 

فردا می بینمت؟؟؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
آن شب قدر ...
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
 

 

دیشب شب قدر بود!!!

یاد شبهای قدر سالها پش افتادم

یادته؟؟؟

یادته از مسجد وسط دعا و عبادت و سینه زنی بهت زنگ میزدم تا با هم شبهای قدر و سحر کنیم.

یادمه چقدر دوست داشتی که گوش کنی.

ولی دیشب نبودی!!

نبودی که نبودی که نبودی!!!!

نمی دونم دیشب چه دعایی کردی؟

می دونم با کی بودی اما نمی دونم اون حال و هوای هرسال داشتی یانه؟؟

 

راستش دیشب هرچی فکر کردم که چه دعایی بکنم

 

دیدم وقتی تو نیستی از خدا هم چیزی نیست که بخوام.

 

چی بخوام از خدا وقتی که تورو خواستم و نداد

 

بازهم یاد شعر قیصر افتادم!

چقدر راست گفت!!!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها..

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما چه کسی می داند؟

شاید امروز نیز روز مبادا

باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها...

هر روز بی تو

روز مباداست!

 


 
comment نظرات ()
 
کاری به کار عشق ندارم!
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام.

از وقتی فهمیدم بعضی وقتها سری به این دفترمی زنی زیاد دوست ندارم بنویسم.

نه اینکه حرفی نباشد ،هست ، اما از اینکه چیزی بنویسم که تو رو ناراحت کند وحشت دارم.

تازگیها خیلی کم پیش می آید یک شعر واقعا˝ تمام وجودم را به وجد بیاورد یا خواندن یک نوشته آن چنان مستم کند که تا یکی دو هفته برای خودم خوش باشم .

گاهی عجیب هوایی آن لحظه ها می شوم که تا یک شعر تازه زیبای عاشقانه می شنیدم ،

تا پیدات نمی کردم و برایت نمی خواندم آرام نمی شدم!!

دل پنجره باز می شد...

نسیم با صدای مستانه  اش به شوق می رقصید ...

بیت مطلع عاشق می شدم ... بیت دوم عاشقتر ... بیت آخر عاشقترین .

بیچاره شیدای من! این روزها حتی وقت ندارد گنجشک های کوچک احساسش را تحویل بگیرد ...

اینجا زمین است. زندگی واقعی تر از آن است که فکر می کردیم...

 

در زندگی واقعی در زمین ، اگر آشکار دوست بداری خوار می شوی و اگر پنهان دوست بداری پایمال!

در این زندگی اگر عاشق شوی احساست بازیچه میشود! بازیچه آنکه شاید عاشق تر است. شاید بیشتر پول دارد شاید دارد آنچه را که تو نداری.

ولی ندید آنکه دوستش داری آنچه را که داشتی را.

در این زمین هرچه را دوست بداری از تو میگیرند. حتی عشق!!!

 

در این زمین دل عاشق است که دیگر خریدار ندارد.

 

هیچ کس دلتنگی هایت باورش نمی شود.

هرچه داری باید پنهان کنی

 

چه بد چه خوب

 

دیگر کاری به کار عشق هم نباید داشت.

 

حتی نباید دوست بداری کسی را!!!

 

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

 انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

 زیرا

هرچیز و هرکسی را

که دوستر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند...

 پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به من نداشته باشد

 این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

 گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
نشسته ام بی حس گلبرگی خیس!
نویسنده : sheidalover - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
 

میروی؟

نه!

نیامده بودی که امروز بخواهی بروی!

تو نیامده بودی‌٬

تو یک خواب زیبا بودی و یک افسووس٬

به تنهایی شبانه ی یک چشم!

                                  ـ نه وهمه ی مجاز بودی نه صراحت اشک!

                                  تو فتنه ی پاک انسان بودی٬

                                              بی عدل و بی صبر!

تو...

همیشه این تو بودی که می رفتی٬

                                               نمی دانم هراس کدامین دانه و دام بر مشامت بود٬

                                                          کین گونه بی شکیب با من و بی من بودی!!!

                                                          پاسخ همه ترانه ی تنهایی ام ٬تنها گریز تو بود!

همیشه این من بودم که می ماندم.

...

دلداده ی بی ستاره ی تو٬بی طعم دلسپردگی٬!!!

تنها حرامی لحظه های فرار تو .......................شدم من!

بی دل و لامکان نشسته ام من

اینک

خسته

شکسته

رنجور و پلاسیده ی کویر گریز تو

............................................کاش یکبار٬فقط یکبار

                یکبار فقط سایه ی شبنمی ات را به سر داشتم و باز

                                                                                                     افسوس!

اینک

نشسته ام

بی حس گلبرگی خیس!

بی وهم یک رویا!

بی اضطرار یک کلام!

بی امید یک اعجاز!

بی لمسه ی یک حراااارت باقی!

...

نشسته ام در خلا تو

در خلوت خالی دلم٬

                       ... تو را به نظاره نشسته ام که چگونه با دلم می روی!

                      تو ای دل نداده ی دوران!

                                             به چه می بری این ته مانده ی پوسیده ی منم از تو را؟؟

به چه می بری که دیگر توان عشقم نیست؟

مبر ٬مبر ای گل نوشکفته٬مبر شکسته ام را

...

..

.

مبر که نمی خواهم عریانی دلم را  آنکس دیگر!

                                             در خلوتش با تو جستجو کند!

                                             مبر...


 
comment نظرات ()
 
مرد راهش باش تا شاهت کنم
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧
 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو… من نیستم

گفت ای دیوانه! لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


 
comment نظرات ()
 
با تو ...
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
 

با توام ای که نگاهت
منو با عشق آشنا کرد
تو دلم حرم نفسهات
فصل سرما رو فنا کرد
تویی اونکه تو وجودت
نیمی از خودم رو دیدم
با حضور عاشقونت
به خود خودم رسیدم

با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون میدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم

گم شدم تو شب چشمات
تو شدی فانوس راهم
تو شدی ماه و ستاره
تو شب سرد و سیاهم
با حضورت میشه حس کرد
یه نفس بوی بهارو
میشه از لبای تو چید
عطر باغ قصه هارو

با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون میدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم

من مسافری غریبم
توی جاده ی نگاهت
که چشام مثله قدمهات
تا ابد مونده به راهت

باورم کن که فقط تو
تویی معنای وجودم
تو بیا تا غم دوریت
نره توی تار و پودم

با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون میدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم


 
comment نظرات ()
 
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی                           آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت                     دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه                         جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه                        از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون                       فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم              حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی                   قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت                      برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته              یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره           بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی           بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب               یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه               غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی                      تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون          منم تو رو سپردم دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم             رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره                             زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه                        سرفه های مکررم مال هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه             مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟                دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون              همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره                        داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم                        تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی             فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست           با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه                            یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم                       داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر                مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه                          تو رفتی، من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه                               دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه                       مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه
دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار                 تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم                         به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب                      که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن                   نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن

 


 
comment نظرات ()
 
... بعد برو
نویسنده : sheidalover - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
 

صبر کن عشق زمین گیر شود ، بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا میشکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو


 
comment نظرات ()
 
مرا ببخش و به خاطر بسپار
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧
 
مرا ببخش و به خاطر بسپار

 روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام  از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس  از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه  معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها  نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ "   "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع  کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک  همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر  دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی،  مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک  نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"  سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از  مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا  باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با  نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد.

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام  خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور  که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. "

سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان  داد و گفت:" این همیشه با منه . . . .

من فکر نمی کنم که کسی  لیستش را نگه نداشته باشد. "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او  برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

  سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این  زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی  اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید، به نظرشما این اولین  باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر درروابط تان نکردید؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند، بهتر و راحت تر خواهد بود. به یاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

دوست خوبم

امیدوارم همیشه خوبیهای من رو به یاد داشته باشی و بدی هایم را ببخشی و از  یاد ببری ...

صمیمانه برای تو آرزوی موفقیت و شادکامی دارم.


 
comment نظرات ()
 
شادیت را آرزو دارم
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
 

آرامش و شادی این روزهایت خوشحالم می‌کند.به خودم می‌گویم بی خیال عقل و رفتارهای عاقلانه.بگذار شاد باشد، بگذار  دلگرم بماند.

اما یک وقتهایی ، یکهو ترس برم می‌دارد و به خیالم می‌رسد نکند رنج بکشد، نکند آسیب ببیند، نکند اندوه مثل این روزهای  من آزارکشش کند و من نتوانم برای رنج کشیدنش کاری بکنم.

و از همه بد تر از چشم من ببیند.

 

 به خودم می‌گویم بگذار حرف بزنم. بگذار بگویم که  "شاید ته این راه دراز کرور کرور غصه  در انتظار سادگیت باشد." "شاید روزهایی  باشد که اندوه از قلب کوچک جوانت سر ریز شود..."

 

اما گفتنش چه فایده دارد ؟ دلگرمی این روزهایت پر رنگ تر از آنست که  این حرفها به خرجت برود.می‌دانم... خودت عاقل تر از آنی که  این چیزها یادت برود. ..  پس دیگر حرفی نمی‌ماند . تو و همه دلگرمیت را به خدا می‌سپارم که مراقبتان باشد همیشه.همه جا ....

 

دلم اما می‌خواهد یادت بماند من اینجا هستم که هر وقت خواستی شریک غصه‌هایت بشوم. شادیهایت بماند برای خودت. غصه‌هایت اما برای من، هرجا که باشی. هر وقت که باشد.

 

راستی:

احساس می کنم گذشته و من همچون کوهی بر دوشت سنگینی می کنیم.

احساس می کنم این دفتر آزارت می دهد.

نمی دانم

شاید هم نمی دهد.

هرچه هست  حرفهایی است که از بی تو بودن  و از دل می آید.

گاهی اوقات خودم هم فراموش می کنم چه گفته ام.

به هر حال اگرحرفی هست فقط از سر دلتنگی است.

نمی خواهم خاطرت پریشان باشد.

دوست دارم آنقدر شاد باشی که نه گذشته نه حتی خستگی و زیادی کار نتواند ذره ای از شادیت کم کند.

و من تنها کار ی که می توانم انجام دهم اینست که برای شاد بودنت برای همیشه  و در همه جا  فقط دعا کنم.

کاش دستانم توان آن را داشت که خوشبختی را به تو هدیه کنم.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
کاش می توانستی عاشق بمانی.
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧
 

شتابم در نوشتن، جبران همه ننوشتن هاست. مثل گرگ گرسنه شده ام. تمام واژه ها را بلعیدم، اما هنوز گرسنه ام. تو واژه نداری؟!

واژه ای که با آن به تو بفهمانم چقدر بی قرار ت هستم.

واژه ای که با آن می فهمیدی کاش می ماندی.

می شد که بمانی.

واژه ای که بفهمی می شد بمانی.

کاش از دفترچه واژگانت نمی خواهم ، نمی توانم ، خستگی و حرف رفتن را پاک می کردی.

کاش می توانستی عاشق بمانی.


دلم بی قرار واژه های ناب است . دوست دارم هر چه واژه از محبت دارم روی کارت پستالی به تو تقدیم کنم.  همان کاری که تو همیشه می خواستی و دوست داشتی.

یادت هست؟؟

وای!!! چقدر واژه کم آورده ام در این دفتر!

 ولی  هیچ کس را پیدا نمی کنم که حرفهای قشنگ بزند.
می دانی:

 این روزها سرودن و نوشتن دیگر ساده نیست. دیگر مثل گذشته نمی شود واژه ها را دنبال هم قطار کرد . از شوق آمدنت گفتن ، سخت شده است...

از عشق گفتن برایم سخت شده است.

از محبت

از اینکه چقدر دوستت دارم

از اینکه می خواهم  بیایی و بمانی!

خیلی سخت است وقتی که می دانم برگشتی نیست.

وقتی که میدانم آرزوی آمدنت در دلم میمیرد!

شیدای من

فقط منتظر یک دل هستم.

وقتی که می دانم جواب همه نوشته هایم تنها سکوت است  چقدر نوشتن سخت میشود!!!!

حد اقل کاش ..


راستی فکرش را بکن: اگر آدمها فقط می نوشتند و کسی خواندن بلد نبود چه می شد؟! واژه های بیچاره چه بی استفاده می ماندند. اصلا مجالی برای خودنمایی نبود...


باز هم عاشق شده ام نه؟!

بازهم دلم هوای تورا کرده!

خوب این دل شیدایی ام طاقت دوری ات را ندارد.
یه خبر بد دارم: این روزها توی سرزمین دلم هیچ اثری از چیزی نمانده است!

 فقط رد پای یک یکه سوار! همین تنهایی باعث شده این طور بی قرار بگویم. فکرش را بکن، دلم برای عاشقی تنگ شده.

دلم برایت چه بسیار تنگ شده.

 باورت می شود؟!
با خودم فکر می کنم این چه نعمتی است که عادت دارم پیش تو اعتراف کنم؟

 

 راستی پرستویی که توی دلم لانه کرده بود یادت هست؟ همین که فهمید عاشقش شدم  رفت! لانه اش را گذاشت و رفت. باورت می شود؟!  با من قهر کرد، چه سخت... بغضم را نمی دانم چگونه باید نشانت دهم...

راستی اگر برایت ننویسم چگونه بگویم دوستت دارم.

چگونه غصه ها را از دلم پرواز دهم.

بار رفتنت بدجور روی دلم سنگینی می کند.

ولی طاقت ناراحتی تو را هم ندارم.

کاش فراموشم کنی!!


فکر می کنم هزار سال است که مرده ام. دیشب حافظ هم با من قهر بود. دلم خیلی گرفت. رفتم سراغ روزهای از دست رفته. هر کاری کردم، برنگشتند. آنها هم قهر کرده اند با این دل بی عشق.
امروز روی یک دیوار خواندم: "امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم..."


راستی تو که با من قهر نیستی؟ تو که می دانی من... بگذریم.

تو با هیچ کس قهر نیستی، این که فراموش کرده است ماییم.
از بس نیشتر به جان خودم زدم، دلم برای تن هزار تکه اش می سوزد. گاهی که "آخ" می گوید، صدایش را می شنوم!
آره! حق داری... تقصیر خودم است. فراموشخانه ام را باید دور بیاندازم. دلم می خواهد دیگر مثل دیروزم نباشم. اما...
راست می گویم. دروغ را دوست ندارم. یک خط سیاه روی آن کشیدم که با هیچ چیز پاک نمی شود. تنهایی! صدای تنهایی را می شنوم. مثل جیرجیرکی که شب تا صبح با خودش حرف می زند. ریشه هایم خشک شده اند. شاخه هایم لخت! باد که می آید، تمام تنم می لرزد. انگار کرم های بی انصاف تمام ساقه ها و برگهایم را خوردند!
می دانی با خود که فکر می کنم می بینم اگر تو بودی... نمی گذاشتی این بلا سر من بیاید.
اما حالا... حالا که نیستی. نه این که هیچ وقت نبودی. حالا که می خوانمت نیستی. وقتی که می خواستم ات نبودی، یا نه! بودی و ندیدم!

 چشمان دلم کم سو شده اند!

می دانی؟ حتی وقتی گریه کردن، احساس می کنم هستی و نیستی! تو هستی و من نیستم پیشت!
سرم گیج می رود. زبانم که به لکنت می افتد، واژه ها از چشمانم بیرون می ریزد. لبهایم را با سوزنهای سکوت به هم دوخته ام. دیگر تحمل ندارم.... ولی هنوز هم منتظرت می مانم!

تا بدانی دوستت دارم.

شیدای من

                               برای همیشه


 
comment نظرات ()
 
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
 

بالاخره ماه رمضان اومد روز اولش هم تموم شد.

اما چی بگم که این ماه خیلی با ماه رمضون های سالهای قبل فرق داره.

چقدر حرف دارم که داره روی دلم سنگینی میکنه.

نمیدونم از کجا بگم که نه دل تو بلرزه و هم چشمهای من صورتم رو تر نکنه.

از دلتنگی هام بگم؟!!

از سحر که دستهام روی گوشی خشک و شد ، اما حسرت اینکه مثل سالهای قبل بیدارت کنم رو دلم موند.

از دم افطار که عادت کرده بودم  تو این چند ساله با صدای تو و دعایی که برای هم می کنیم روز اول رمضون افطار کنم.

اما نه

نه ...

امسال دیگه از شیدا و دعای خیرش خبری نیست.

هرچی منتظر شدم خبری نشد.

آخه کجایی بی معرفت

نمیدونی منتظرم؟؟

از بغض دم افطار بگم که برات آشناست. شایدم نیست.

چون امسال حتی برای خودم هم غریبه بود.

اگه تو این چند ساله با بغض و گریه بودنت رو از خدا خواستم امسال واسه رفتنت بغض گلوم رو فشار میداد.

 

امسال حتی خدا رو هم یه جور دیگه حس میکنم. حتی اونم غریبه.

شاید تقصیر خودمه. آخه از وقتی رفتی منم با خدا قهر کردم.

اما نمی دونم چرا از دیروز که خواستم باهاش بازم آشتی کنم احساس میکنم اون نمی خواد.

نماز و دعاهای منم که فقط رنگ و بوی شیدا داره.

انگار خدا نشسته اون بالا که من فقط بشینم راجع به شیدا باهاش حرف بزنم.

آخه اون چیکار کنه؟

مگه غیر از این بود که من ازش فقط خوش بختی شیدا رو خواسته بودم.

خوب اونم اجابت کرد.

حالا واسه چی دیگه از دست اون شاکی شدم نمی دونم.

اصلا کی گفته شیدا با من خوشبخت بود؟؟

من اشتباه کردم که فکر میکردم شیدا با من خوشبخته.

من اشتباه کردم که فکر کردم دستهای هیچ کس به گرمی دستهای من نیست.

اشتباه کردم که فکر میکردم فقط من میتونم گل عشق و تو دل شیدا بکارم.

فقط من میتونم شیدا رو خوشبخت کنم.

نمی دونم چرا فکر کردم شیدا هم مثل منه. اشتباه کردم که فکر کردم شیدا هم حس و حال من و داره؟

مگه نه اینکه تو این یه سال جای من و کسای دیگه تو دل شیدا گرفتن؟؟؟

کاش جای اینکه دعا کنم شیدا خوشبخت زندگی کنه دعا میکردم شیدا با من زندگی کنه.

آره خود خواهم ! مگه تو نبودی؟؟

ولی نه ....

بازم نتونستم.

تنها شباهت امروز با ماه رمضون پارسال این بود که باز هم بی ریا و از صمیم دل دم افطار با همون چشم های منتظر، با همون دل بی قرار و گلویی که بغض فشارش میداد فقط واسه خوشبختی تو دعا کردم.

*

*

*

وای خدا!!

امروز تازه یه روز از ماه رومضون گذشته.

چه کنم با 30 روز بی قراری های سحر و چشم انتظاری های دم افطار و دلتنگی های شبونه  که شاید یه بار

فقط یه بار ...!

چه آرزوی محالی دارم!! در دلم آرزوی آمدنت میمیرد!!

**********

چشمهای من که صورتم رو تر کرد

امید وارم دل تو نلرزیده باشه!!!

مثل همیشه همه حرفام و تو یه حرف خلاصه میکنم:

شیدای من

               دوستت دارم

                                              برای همیشه

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
بگو بگو که چه کارت کنم بگو؟
نویسنده : sheidalover - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
 

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه


نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم


بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه

همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه

شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کین‌م و آه


بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه

 

 


 
comment نظرات ()
 
سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود
نویسنده : sheidalover - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
 

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


 
comment نظرات ()
 
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
 

باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه هنوز به جان می پرستمت
یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که :  خدا نخواست
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد
بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه تو را یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را


 
comment نظرات ()
 
جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
 

نه باورم نمیشه که
تو منو از یاد ببری
دوباره شب شد بی وفا
از تو نیومد خبری
چشمای من خشک شد به در
حالا کی بی وفا تره
بال و پرش دادم ولی
دیگه واسم نمی پره
اینو بدون دستای من
گرمی دستاتو می خواد
تورو به عشقمون قسم
اون روزارم یادت بیاد
حتی دیگه خدامونم
حتی دیگه خدامونم
به داد ما نمی رسه
گریه نکن که دستمون
به دست هم نمی رسه
تورو خدا بهش بگین
صبر منم سر اومده
خدا به من بگو چرا
خوشی به من نیومده
بهش بگین سراغشو
از کس و ناکس میگیرم
بهش بگین اگه نیاد
تو انتظارش میمیرم
آخه چرا نگاه اون
چنگی به دل نمیزنه
میگن یکی تو قلبشه
جونمو آتیش میزنه
فقط خدا ازت می خوام
دست تویه دستاش بذارم
جز آرزویه دیدنیش
هیچ آرزویی ندارم
بازم میگم دوست دارم
کاش عشقمون جون بگیره
برگرد بیا به کلبمون
تا سرو سامون بگیره


ببخش اگه قسمت نشد
تویه چشات نگاه کنم
یا سر رو شونه ات بذارم
اسم تورو صدا کنم
تو هم منو بذار برو
اما بدون رسمش نبود
جز تو آخه کیو دارم
دلیله رفتنت چی بود
اون که نخواست پیشم باشی
باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو
جواب قلبمو بده


 
comment نظرات ()
 
سهم من طناب داره
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
 


 
comment نظرات ()
 
چرا عاشق شدم؟
نویسنده : sheidalover - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
 


 
comment نظرات ()